واکسن هجده ماهگی
سلام گل قشنگ مامان 
واکسن هجده ماهگیت به من ثابت کرد الکی نیست که چیزی به دل آدم میفته، نمیدونم چرا از ماه ها قبل استرس این واکسن رو داشتم و هر چی هم میخواستم به خودم تلقین کنم که به خیر میگذره نمیشد. صبح روز پنج شنبه 21 آبان که شما دقیقا 18 ماهه بودی رفتیم مرکز بهداشت واکسنت رو بزنیم، از شب قبل هم ماشالا خیلی حالت خوب بود و من کلی هم با غذا تقویتت کردم. موقع واکسن زدن یکم اذیت شدی و گریه کردی ولی زودی اومدیم بیرون و فراموش کردی، شروع کردی به خندیدن. ناهار قرار بود بریم خونه مامان جون، اونجا هم ماشالا خیلی خوب و سرحال بودی تاااا ساعت 5 بعدازظهر، که هم تب هات شروع شد و هم پات درد گرفته بود، البته طبیعی بود و جز این انتظار نمیرفت. اما به طور عجیبی تبت با استامینوفن و پاشویه مدام، فقط حدود یک ساعت پایین میومد و دوباره میرفت بالا، کم کم نگران شده بودیم، خلاصه مرتب تبت رو اندازه میگرفتم و پاشویه ت میکردم تا اینکه ساعت حدود 10 شب بود که حس کردم باید بریم دکتر ![]()
با بابایی و باباجون رفتیم اورژانس بیمارستان نیکان، از همون لحظه که دکتر گفت ببریمت روی تخت اورژانس بخوابونیم تا بهت سرم بزنن همه غصه های دنیا اومد تو دلم
آخه چطوری به اون دستای سفید و کوچولوت سرم بزنیم، دلم میخواست بگم بچه من خوبه و نیازی به سرم نداره و بیارمت از اونجا بیرون، اما لرزهایی که تو خواب میکردی نمیذاشت این کارو بکنم ... الهی مامان برات بمیره که تو اونقدر کریه کردی موقعیکه میخواستن واست انژیوکت وصل کنن، کاش میمردم و نمیدیدم که بهم التماس میکنی ولی من کاری نمیتونستم بکنم. گریه های تو که با گریه های خودم همراه بود بدترین لحظات رو برام رقم میزد، فقط یکسره صلوات میفرستادم و از خدا خواهش میکردم خوب بشی ![]()
ازت نمونه خون گرفتن و مشخص شد که تو بدنت عفونت بوده اما هیییچ علایمی نداشت، با زدن واکسن که بدن ضعیف میشه اون عفونت خودش رو نشون داده بود و بخاطر همینم بود که تبت پایین نمیومد. الهی قربون پهلوون خودم بشم که تا قبل از واکسن اصلا معلوم نمیشد یه کوچولو مریضی، ماشالا انقدر سرحال بودی که یک درصد هم فکر نمیکردیم مریض باشی و واکسنتو به تعویق بندازیم.
خلاصه گفتن که عشق من باید بستری بشه تا کاملا خوب بشه، با اینکه خداروشکر مشکلت اصلا حاد نبود و خیلی شایعه و معمولا تو خونه با دارو رفع میشه، ما قبول کردیم که تو بیمارستان تحت نظر باشی تا خیالمون راحت بشه، نمیدونی چقدر برام سخت بود تو رو اونجا دیدن
توی این 1/5 سال این اولین باری بود که مریض میشدی و انشاالله آخرین بار هم باشه.
الهی فدات بشم که انقدر ترسیده بودی تا کسی میومد تو اتاق گریه میکردی، فدات بشم که میخواستم بغلت کنم با همون حالت گریه میگفتی الله، قربونت بشم که همش به پرستارا بای بای میکردی که از اتاق برن بیرون، قربونت بشم که یکسره میگفتی مامان که یعنی بیام بالای تخت پیشت بشینم، قربون اون سوراخ روی دستت که سوزن توش بود بشم عزیزدلم، قربون شیرین زبونی هات بشم که تخت بغلی و همراه هاش عاشق حرف زدن تو شده بودن ...
توی بیمارستان خداروشکر حالت خوب بود و فقط یکبار تب خفیف کردی که زودی هم برطرف شد و بعد دو روز اومدیم خونه، باباجون و مامان جون، دایی و زندایی، خاله صدیقه و سینا، و خاله ت (پرستارت) هم اومدن دیدنت و خوشحالت کردن.
راستش این اتفاق رو اینجا نوشتم که همیشه قدر سلامتیت رو بدونیم و دعا کنیم الــــــــــــــــــــــــهی دیگه هیچ وقت مریض نشی و گذرت به بیمارستان نیفته عزیزدلم 


قبل از واکسن:




واکسن هجده ماهگی 
